تصویر ثابت

ستوده‌ی خشنود

سرگذشتِ من _ ۱

بسم الله الرحم الرحیم
خب این اولین پست با موضوع سرگذشت من است و میخوام از جایی شروع کنم که زندگی جدی و پر از اتفاقات من شروع شد، بگذریم از اینکه ذهن من (که تو اینجا راجع بهش گفتم) چجوریه!!
بذارید اول یکم اجمالی تر راجع به خودم بگم، تقریباً رفتار، اخلاق، وجنات و ذهنیت و روحیات من خوشبختانه از آدمای نسبتاً خوب و مذهبی که تو طول زندگی باهاشون برخورد داشتم شکل گرفته، مثل بعضی از فامیل ها و معلم ها و دوستان... و هرچیزی که این ذهنیتِ من (که گفتم چجوری تشکیل شده) هرچیزی رو که چه تو فیلمای ایرانی چه علمی تخیلی های خارجی چه تو جامعه چه از شهدا و... هزاران چیز دیگر می دید و تحلیل می کرد که خب این خوبه پس برداشت می کرد و تقریبا به ذهنیت و اخلاق و رفتارم اضافه می شد.
خوشبختانه تا ۱۲ سالگی خوب پیش رفت و از اول دبستان تا سال آخر ابتدایی کارنامه زیر ۲۰ نداشتم (درسم فوق العاده بود) تا این که سال اول راهنمایی قدیم یا همون هفتم الان فرا رسید.
واقعا که سه سال راهنمایی با اون معلمای خوب و فرهیخته و فهمیده بهم خیلی خوش گذشت و خیلی برداشت ازشون داشتم، مخصوصا معلم ریاضی که تو دانشگاه علاوه بر ریاضی رشته معارف اسلامی هم خونده بود (مذهبی بود) و اون اخلاق خوب و مهربونش باعث می شد که محبت زیادی بهش داشته باشم و از بقیه معلما احترام بیشتری براش قائل بودم (بگذریم از این که سر مسائل خانوادگی و تربیتی چقدر اشکمو در آورد).
(قابل توجه که نمونه دولتی بود)
کلا بگذریم...
رسیدیم به وسط سال هفتم و منی که درسم همش بیست بود نتوستم ترم اول رتبه عالی بیارم و رتبه خوب آوردم، و طی ماه ها سرزنش ها و مقایسه های مادر، پدرمو درآورد و نه تنها تاثیری نداشت بلکه هیچ تاثیری نداشت واقعا...
و البته کمی هم بدتر شدم...
نیمه دوم هفتم هم خوب پیش نرفت.
سالی که مادربزرگم هم خونه ما بود، و کم کم رسیدیم به آخر سال هفتم و به امتحانات خرداد. بعد از امتحان ریاضی فکر کنم امتحان دینی بود که همین معلم ریاضی مراقبمون بود اومد نشست کنارم و گفت: امتحان ریاضی ات رو عالی دادی خستگی یک سالم در رفت. و من آن چنان در آن جا خوشحال شدم و انرژی گرفتم که نگو...
ادامه دارد...
پ.ن: من اگه بخوام با جزئیات بیشتر بگم فکر کنم از نوشتن زیاد و یادآوری همه خاطرات حوصلم سر بره پس اگه هرجا سوالی داشتید بگید تو نظرات خیلی اجمالی تر و با جزئیات بیشتر توضیح میدم...
از هرچه بگذریــم سخن دوست خوش تر است...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
به غبار حرم کرب و بلایت سوگند...
دوست دارم که محرم در حرم گریه کنم...
السلام علیک یا ابا عبدالله...
دنبال کنندگان ‎+۱۰۰ نفر
این وبلاگ را همراهی کنید
عبدالرضا هلالی
آرشیو سخنرانی ها
به قلمِ سخنران:
دیزاین: ستوده خشنود قدرت گرفته از بیان

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر