ستوده‌ی خشنود


دو هفتۀ سخت

شنبه هفته پیش رفتیم جشنواره حافظ خیلی بد بود؛ مشکل از حافظ نبود مشکل از کسانی بود که اومدن سخنرانی کنند وگرنه یه فال گرفتیم که دقیقا به اوضاع و احوال من اشاره داشت...
زمانه زمانه غمگینی است انگار کسی دیگر کسی را نمی شناسد و تو در این میان به جستجو می پردازی که چه این مردم را چه شده است و چه بلایی سر این مردم آمده است!؟
*آره قشنگ حرف دلم رو حکیمانه حضرت حافظ زد*
امروز یکی از اساتید حرف خیلی قشنگی زدند راجع به دوران بعد از ظهور که اگر کسی بدون اجازه دست بر جیب کسی بکند طرف مقابل ناراحت نمی شود، اما الان از همکلاسی ها کمک می خواهی نه تنها کمک نمی کنند که هیچ بلکه دلت را هم می شکنند.
چه تهمت هایی که نزدند و برای من بدبخت پاپوش درست نکردن ناگهان خود را میان خشم و کینه یافتم که غرق در این دو شدم و وضع بد الانم مربوط به این دوست که با خود و خدا گفتم همه را می بخشم و کینه ای به دل ندارم اگر خدا تو هم گناهان مرا ببخشی...
برای من کاری نداره بزنم تو فاز سنگین و خودکشی و نمیدونم فاز عاشقانه و عکس های دخترونه و این چرت و پرتا (منبعشم موجوده) ولی انــصــافــاً (با لحن نقی معمولی در حال عصبانیت) دارم سختی ها رِ می کشم و تحمل میکنم خیلی مواقع واقعا میبُرم و خسته میشم ولی فقط خدا ما رو روی این طناب بند بازی نگه داشته خدا کنه نه از این ور بیفتیم نه از آن ور...
دعای امام مهدی (عج):

اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِیقَ الطَّاعَةِ وَ بُعْدَ الْمَعْصِیَةِ وَ صِدْقَ النِّیَّةِ وَ عِرْفَانَ الْحُرْمَةِ وَ أَکْرِمْنَا بِالهُدَى وَ الاسْتِقَامَةِ وَ سَدِّدْ أَلْسِنَتَنَا بِالصَّوَابِ وَ الْحِکْمَةِ وَ امْلَأْ قُلُوبَنَا بِالْعِلْمِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ طَهِّرْ بُطُونَنَا مِنَ الْحَرَامِ وَ الشُّبْهَةِ وَ اکْفُفْ أَیْدِیَنَا عَنِ الظُّلْمِ وَ السِّرْقَةِ وَ اغْضُضْ أَبْصَارَنَا عَنِ الْفُجُورِ وَ الْخِیَانَةِ وَ اسْدُدْ أَسْمَاعَنَا عَنِ اللَّغْوِ وَ الْغِیبَةِ وَ تَفَضَّلْ عَلَى عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِیحَةِ وَ عَلَى الْمُتَعَلِّمِینَ بِالْجُهْدِ وَ الرَّغْبَةِ وَ عَلَى الْمُسْتَمِعِینَ بِالاتِّبَاعِ وَ الْمَوْعِظَةِ وَ عَلَى مَرْضَى الْمُسْلِمِینَ بِالشِّفَاءِ وَ الرَّاحَةِ وَ عَلَى مَوْتَاهُمْ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ،
خدایا، توفیق فرمان برى، و دورى از نافرمانى، و درستى نهاد و شناخت واجبات را روزى ما بدار و ما را به هدایت و پایدارى گرامى دار، و زبانمان را به راستگویى و حکمت استوار ساز، و دل هایمان را از دانش و بینش پر کن، و شکم هایمان را از حرام و شبهه پاک فرما، و دستانمان را از ستم و دردى بازدار و دیدگانما را از ناپاکى و خیانت فرو بند، و گوش هایمان را از شنیدن بیهوده و غیبت ببند، و و بر دانشمندان مان زهد و خیرخواهى و بر دانش آموزان تلاش و شوق، و بر شنوندگان پیروى و پندآموزى، و بر بیماران شفا و آرامش، و بر مردگان مهر و رحمت،
وَ عَلَى مَشَایِخِنَا بِالْوَقَارِ وَ السَّکِینَةِ وَ عَلَى الشَّبَابِ بِالْإِنَابَةِ وَ التَّوْبَةِ وَ عَلَى النِّسَاءِ بِالْحَیَاءِ وَ الْعِفَّةِ وَ عَلَى الْأَغْنِیَاءِ بِالتَّوَاضُعِ وَ السَّعَةِ وَ عَلَى الْفُقَرَاءِ بِالصَّبْرِ وَ الْقَنَاعَةِ وَ عَلَى الْغُزَاةِ بِالنَّصْرِ وَ الْغَلَبَةِ وَ عَلَى الْأُسَرَاءِ بِالْخَلاصِ وَ الرَّاحَةِ وَ عَلَى الْأُمَرَاءِ بِالْعَدْلِ وَ الشَّفَقَةِ وَ عَلَى الرَّعِیَّةِ بِالْإِنْصَافِ وَ حُسْنِ السِّیرَةِ وَ بَارِکْ لِلْحُجَّاجِ وَ الزُّوَّارِ فِی الزَّادِ وَ النَّفَقَةِ وَ اقْضِ مَا أَوْجَبْتَ عَلَیْهِمْ مِنَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ بِفَضْلِکَ وَ رَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
و بر پیران متانت و آرامش، و بر جوانان بازگشت و توبه و بر زنان حیا و پاکدامنى و بر ثروتمندان فروتنى و گشادگى، و بر تنگدستان شکیبایی و قناعت، و بر جنگجویان نصر و پیروزى، و بر اسیران آزادى و راحتى، و بر حاکمان دادگسترى و دلسوزى، و بر زیردستان انصاف و خوش رفتارى تفضّل فرما، و حاجیان و زیارت کنندگان را در زاد و خرجى برکت ده، و آنچه را بر ایشان از حج و عمره واجب کردى توفیق اتمام عنایت کن به فضل و رحمتت اى مهربان ترین مهربانان.

آمین یا ارحم الراحمین


معضلات جامعه مدرنیته!

در زمان قدیم معضلات جامعه چه بود!؟ عمده ترین و مهمترین آنها به سختی آب آشامیدنی پیدا کردن و نبود پیشرفت کامل در علم و تکنولوژی و نبود برق و گاز و دستیابی راحت به آنها...
اما امروزه چه!؟ معضلات جامعه امروز چیزی نیست جز زنجیری فولادی که پاره کردن آن همت و اراده پولادین می طلبد و به دست مردم زنجیر شده و آن چیزی نیست جز تکنولوژی بنام گوشی تلفن همراه، و بانوان عزیز کشور ما که ناموس ما هستند مخصوصا دختران جوان از کفش های خود که آنها را به پا کردند عکس می گیرند و در فضای کثیف تر از خود اینترنت به انتشار می گذرند؛ خب که چه!؟ منم می توانم با دمپایی پاره ام و بیژامه ام در حیاط خانه عکس بگیرم؛ فقط خدا می داند که چه هدفی از این کار دارند و آیا برای زندگی آخرتشان فکر کرده اند!؟
به نظر بنده مهم ترین و بدترین معضل امروزِ بزرگترین جامعه تشیع بر روی زمین چیزی نیست جز دوری مردم از دین که نمونه بارز آن بی حجابی است، و جوری لباس می پوشند که حتی اگر همه بدن هم پوشیده باشد و فقط کمی مو بیرون باشد باز هم محرک گناه خواهد بود، یا موی خود را از پشت بیرون میگذارند خدا به سر شاهد است که دم و یال اسب زیباتر از آن است فقط گناهی ندارد و لذت جنسی ندارد، یا مثلا روابط دختر و پسر کم کم دارد عادی می شود و شناخت و معارف از دین یا هرچیزی معنوی برای مردم دیگر پشیزی ارزش ندارد، و با این همه زندگی راحت آشکارا می گوید من خدا را قبول ندارم...

سبحان الله...

به خدا قسم اگر شریف ترین و صادق ترین و عالم ترین انسان هم بیاید رئیس جمهور یا مدیر فرهنگی بشود بازهم مردم تغییر نخواهند کرد و نتواند کاری کند جز دو راه برای هدایت این مردم:

یک خودشان هدایت شوند

دو منتظر ظهور آقا باشیم که قدرتی دارد وصف ناپذیر که طبق روایات با یک اشاره یک لشکر را نابود می کند...


پدرت سپاهیه!؟

حوصلم سر رفته بود و داشتم با جا کلیدی ور می‌ رفتم!

جا کلیدی ام یک تصویر بسیار قشنگ گرافیکی از آقای خامنه ای بود...

زد رو شونم...

برگشتم میگم چیه!؟

+ پدرت چیکاره است!؟

با افتخار گفتم:

- کارگره!

+تو چه حیطه ای!؟

- تو موسسه حمل و نقل!؟

چند ثانیه بعد...

- چرا می پرسی!؟

+ آخه جا کلیدی ات رو دیدم فکر کردم پدرت تو سپاه کار می کنه!

- مگه اون کسی که باباش غیر سپاهیه کافره!؟

+ نه ولی مگه اون کسی که جا کلیدی اش ساده است کافره!؟

- نه


موضوع انشاء: عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

به راستی چه عشقی است!؟
عشقی که توصیف آن با زبان و قلم نتوان کرد...

عشقی آسمانی که وقتی به آن مبتلا می شوی دیگر دنیا برایت معنا ندارد و طور دیگر از آن استفاده می کنی، گرچه معشوق هم هدفش اینست...

منظورم این نیست که در دانشگاه عاشق دختری شوی یا هر جای دیگر؛ که فایده ای جز خوار و ذلیل کردن عاشق هم ندارد، ولی عشقی که می‌گویم باعث می شود درست زندگی و باعث می شود گنگ و مبهم بودن و ترسناک بودن زندگی که برای بسیاری از انسان ها اینچنین است رفع شود و سوالی بی پاسخ نماند...

و مرگ دیگر ترسی ندارد...

و از دست دادن عزیزان هم همینطور...

راستی این عشق باعث می شود که در صورت نیاز خودت را برای انسان های دیگر فدا کنی، در اصل خود را برای عشقت فدا می کنی تا به آن برسی، طوری که اگر سرت را ببرند آنکه سر را می برد می‌ترسد نه تو که سرت را می برند، یا باعث می شود که با ۷۲ نفر یار و زن و بچه، خود و یارانت را جلوی هزاران نفر سلاخی کنی تا اینکه مردم از خواب غفلت بیدار شوند، طوری که تا هزار و چهارصد سال ادامه داشته و هنوز هم آن فداکاری تاثیرش را می گذارد، یا هشت سال می جنگد و سی سال بیماری را به دوش می کشد بدون آنکه بمیرد و راحت شود، یا کسی را میبینیم که نه چشم دارد و نه دست و پا و نه می تواند حرکت کند، ولی وقتی می گویند که تو دیگر از دستت چه کاری بر می آید می گوید وقتی جنگ شد مرا به عنوان آن گونی هایی که در سنگر سازی استفاده می شود استفاده کنید...

آری این عشقی است که من منظورم است...

و به راستی چه عشقی است!؟

ستوده‌ی خشنود...

نیزه ها اگر بلندند...
ز سَرِ تو سَر بلندند...
دنبال کنندگان ‎+۱۰۰ نفر
این وبلاگ را همراهی کنید
آلبوم: ساقی سرمست
Designed By Erfan Powered by Bayan